امروز حرفها تو سرم پر نمیزدن اما دلم نوشتن میخواست. یک باری هم که مغزم ساکت بود من واسه جنون حرف له له میزدم!
به این فکر میکردم که چقدر آدمهای اطرافم ناموزون هست! خودسانسوری در برابر هر وزن از این آدمها انرژی قابل توجهیو ازم می گیره.
+پیرو صحبتهای قبلی که گفتم دلم حال و هوای دوره نوجوونیمو کرده و به همین دلیل زدم تو فاز موسیقیهای مورد علاقه اون زمانم و مهمتر از اون رمانها، بعد رمان گناهکار رمان افسونگر رو هم تموم کردم و بعد مدتها و در کمال تعجب بسیار لذت بردم!