|656|

‌‌‌‌‌آرام‌مأوا

پناهگاه فعلا امن

|656|

تقریبا به مرز دیوانگی رسیدم و دارم تو خفقان افکار خودم جولان میدم. اینبار دیگه جنگ درونی درکار نیست. اینبار خودمو رها کردم و با ناباوری خرابه اطرافمو نگاه میکنم، به اینکه چقدر این لجن‌زار شبیه یه زمین، یه سرپناه یا یه مکان برای زندگی کردن نیست.

از اینکه احساس می‌کنم راه نفس کشیدنم هر روز تنگ‌تر از قبل و قفسه سینم فشرده‌تر می‌شه تعجب می‌کنم. از اینکه سوسوی برق چشم‌هامو دیگه تو آینه نمی‌بینم دچار حیرت می‌شم. انگار نه انگار که دنیا تقریبا روی سرم خراب شده و امیدهام پر کشیدن. خب...تعجبم برای چیه؟ مگه تو باغ نیستی؟ چطور در عین آگاهی متوجه وخامت اوضاع نیستی؟ چطور می‌تونی؟

غمبرک نزدم. زانوی غم به بغل نگرفتم. حتی بعضی وقت‌ها می‌خندم. اما خب...شادی کجا و خنده ما کجا.

کلی حرف‌ دارما‌‌‌‌...اما حال نوشتن نه. حال هیچیو ندارم...هیچی

‌‌‌‌‌آرام‌مأوا ما به سان درختیم؛
گاه به خواب می رویم! به خواب می رویم به سانِ شبانی پس از شب چَرا.
اما به خواب نیز، ایستاده ایم.
ایستاده ایم،
نخواهیم افتاد..

-عبدالله پشیو