‌‌‌‌‌آرام‌مأوا

‌‌‌‌‌آرام‌مأوا

پناهگاه فعلا امن

668

گروه بندی بالینی انجام شد. گروه IJ و زیر گروه I :) فعلا که قبول نکردن اون دو هفته رو نریم سر کلاس...طبق برنامه یکشنبه و چهارشنبه تا ساعت 5 و بقیه روزها احتمالا تا ساعت 3/4 کلاس دارم. برای بعد علوم پایه برنامه زیاد دارم که اصلا چیز عجیبی نیست. من همیشه فکر می‌کنم بعد از...... زندگی بهتر می‌شه. تو جای خالی می‌تونی هرچیزی که دلت می‌خواد بزاری.

بعد کنکور، بعد این ترم، بعد مسابقه ، بعد علوم پایه، بعد فارغ التحصیلی...محدودیت نداریم. ولی مطمئنا آخرین گزینم مردن خواهد بود.

|667|

یکی دو هفته بود حال بهتری داشتم ولی این چند روز دوباره رو مود فروپاشی بودم. سوار روی موج سینوسی احوالات، هی فرود میومدم تو غم و هی با بدبختی خودمو میکشیدم تو اوج و شادی رو تلقین می‌کردم.

چجوری غمگین نباشم؟ چجوری رها شم از" ببخشید که زندم"؟

||

|664|

از اینکه بعضی چیزا به طرز غیرقابل توضیحی میرن رو مخم و اعصابِ نداشتمو سایش می‌دن در تعجبم. اگه گزینه خود کنترلی در من فعال نبود اون لحظه فرد اعصاب خوردکن رو به قصد کشت کتک می‌زدم.

|663|

چند روزه آسمون ابریه. داشتم از خاکستری آسمون ظهرهنگام لذت می‌بردم که بارون گرفت و ضیافتمون تکمیل شد. منی که تو این هوا باید بشینم درس بخونم! جدا خسته شدم. لطفا زندگی رو برای چند روز فریز کنید، موتور ساعت‌هارو بشکنید و به باد بگید نَوَزه و ابرها رو فراری نده...من برای احیای روحم نیاز به تکرار این لحظه دارم. نیاز دارم بارها و بارها اون رو زندگی کنم...

ولم نکن من سست عنصرتر از این حرفام:)💔 چجوری قراره این حقارتو جبران کنم؟

|661|

امروز حرف‌ها تو سرم پر نمی‌زدن اما دلم نوشتن می‌خواست. یک باری هم که مغزم ساکت بود من واسه جنون حرف له له می‌زدم!

به این فکر می‌کردم که چقدر آدم‌های اطرافم ناموزون هست! خودسانسوری در برابر هر وزن از این آدم‌ها انرژی قابل توجهیو ازم می گیره.

+پیرو صحبت‌های قبلی که گفتم دلم حال و هوای دوره نوجوونیمو کرده و به همین دلیل زدم تو فاز موسیقی‌های مورد علاقه اون زمانم و مهم‌تر از اون رمان‌ها، بعد رمان گناهکار رمان افسونگر رو هم تموم کردم و بعد مدت‌ها و در کمال تعجب بسیار لذت بردم!

|660|

دیر خوابیدم، دیر بیدار شدم، از صبح حتی یک کلمه هم نخوندم و تمام مدت در اسارت شیرین Maladaptive Daydreaming بودم. می‌فهمی اسارت شیرین ینی چی؟

|659|

رفیقم با دیدن این فیلم و عکسا داشت خودشو تلف می‌کرد. از وقتی برگشته بودیم سفیدی چشاشو نمی‌دیدم. همش سرخ بود و خونین. به روی هم نمی‌آوردیم ولی دردمون مشترک بود. آخر سر به هم قول دادیم که دیگه ابدا اینجور عکس‌هارو نگاه نکنیم. هیچی...خواستم از همینجا ازت معذرت بخوام رفیق. بدقول شدم

|658|

امتحان امروزم کنسل و به زمان نامعلومی منتقل شد. مثلا به نشانه اعتراض! و خبر جدید اینه که بدون دادن علوم پایه قراره وارد پری کلینیک بشیم:) اصلا هم مهم نیست که دو هفته تعویق برای این بود که ما زمان برای مطالعه داشته باشیم...درحالی که ترم بعد تو حالت نرمال کلاس‌هام بین ساعت ۳ تا ۵ قراره تموم بشن و...کلا سران عقل ندارن...عقل هم داشته باشن رحم ندارن.

+بعد مادی، معنوی، روحی، روانی، جسمی، فکری، ارتباطی و خصوصا عاطفی زندگیم...ریده.

تحمل این حجم از غمو ندارم. نصف شبی گلومو چسبیدین که چی شه؟ مظلوم گیر آوردین؟

|656|

تقریبا به مرز دیوانگی رسیدم و دارم تو خفقان افکار خودم جولان میدم. اینبار دیگه جنگ درونی درکار نیست. اینبار خودمو رها کردم و با ناباوری خرابه اطرافمو نگاه میکنم، به اینکه چقدر این لجن‌زار شبیه یه زمین، یه سرپناه یا یه مکان برای زندگی کردن نیست.

از اینکه احساس می‌کنم راه نفس کشیدنم هر روز تنگ‌تر از قبل و قفسه سینم فشرده‌تر می‌شه تعجب می‌کنم. از اینکه سوسوی برق چشم‌هامو دیگه تو آینه نمی‌بینم دچار حیرت می‌شم. انگار نه انگار که دنیا تقریبا روی سرم خراب شده و امیدهام پر کشیدن. خب...تعجبم برای چیه؟ مگه تو باغ نیستی؟ چطور در عین آگاهی متوجه وخامت اوضاع نیستی؟ چطور می‌تونی؟

غمبرک نزدم. زانوی غم به بغل نگرفتم. حتی بعضی وقت‌ها می‌خندم. اما خب...شادی کجا و خنده ما کجا.

کلی حرف‌ دارما‌‌‌‌...اما حال نوشتن نه. حال هیچیو ندارم...هیچی

|655|

فردا آخرین امتحانمه. بی‌هدف به صفحات کتاب نگاه می‌کنم و بین انبوه کلمات و حروف دنبال مفهوم می‌گردم. گاهی موفق می‌شم و گاهی دقایق طولانی از زمانمو بی‌نتیجه تلف می‌کنم. سرزنش نمی‌کنم، چون می‌دونم همین که ادای تلاش کردن رو درآوردم نشون می‌ده هنوز رگه هایی از امید به زندگی تو وجودم هست.

نمی‌دونم چه اصراری به پیدا کردن امید به زندگی هست، اما چاره چیه؟! مردن هم مثل زندگی کردن سخت به نظر می‌رسه. پس کنار می‌کشم و نظاره‌گر جدال مرگ و زندگی می‌ایستم تا درنهایت یکی از اون‌ها منو انتخاب کنه. تا اینجا که زور زندگی بدجور به مرگ چربیده...

+یه نفر گفت: از زندگی کردن بدون اینکه واقعاً زندگی کنم خسته شدم.

منم خستم. واقعا خستم. اما طرز عجیبی هوشیارتر از همیشه دنیا رو طی می‌کنم

قبلا فکر می‌کردم حالا حالاها نمی‌میرم...اما این روزا ذکر روی لب‌هام اینه که: چرا زندم؟ چرا زندم؟ چرا زندم؟ چجوری دارم نفس می‌کشم؟ این نفس‌ها حرامن...و خب...احساس می‌کنم چیزی تا مرگم نمونده. حتی اگه نمیرم هم همین که مرگ رو اینقدر نزدیک و ملموس احساس می‌کنم، ینی هیچ فرقی با یه مرده ندارم...چی بگم:) چی بگم که قلبم آروم بشه؟:)

+تا حالا اینقدر نگران میلیون‌ها نفر آدم نبودم!


|653|

با چنگ و دندون روح پاره پارمو نگه داشتم که از دست نره، که نَمیره. اما واقعا دیگه نمی‌تونم و نمی‌دونم باید چیکار کنم. برای اولین بار این جمله رو به زبون آوردم که: فکر نکنم بتونم از این مرحله از زندگیم عبور کنم، فکر نمیکنم تنهایی از پسش بتونم بربیام. و بدبختی از جایی پررنگ‌تر میشه که نمی‌تونم دربارش با کسی صحبت کنم...

نمی‌دونم چی شد که گند زدم به زندگیم. شایدم گند نزدم و خودم الکی دارم زندگی رو سخت می‌کنم. مگه فرقی هم می‌کنه؟ در هر صورت داره بهم سخت می‌گذره. دیدی بچه کوچولوها بعضی وقتا موهاشونو تو مشتشون می‌گیرن و ناخودآگاه می‌کشن. از درد گریه می‌کنن اما نمی‌تونن دستشون رو رها کنن‌....یه همچین چیزی.

نزدیک‌ترین مثال به حال و روزم احتمالا همین باشه. شوالیه‌ای رو تصور کن که دوتا شمشیر تو دستاش گرفته. با شمشیر اول با دشمن‌هاش می‌جنگه؛ آدم‌ها، دنیا، شانس، مکافات، بدبختی‌ها.

وقتی تونست همه این‌هارو شکست بده درنهایت با شمشیر دوم قلب خودش رو پاره می‌کنه...

جنگ من تنها به این صورته که می‌تونه تموم بشه.

هر بار شمشیرمو برمی‌دارم، گاهی می‌بازم و تا ابد به سوگ شکستم ماتم می‌گیرم. گاهی هم می‌برم و در نهایت به خنجری که باید تو قلب خودم فرو بره می‌رسم. هنوز جرئتشو پیدا نکردم...پس این بازی هرطرفش برای من یه باخت سنگینه.

+احساس خوبی به آینده ندارم.

|652|

سرتاسر زندگی من پر اشتباهه. پرم از انتخاب‌هایی که در ظاهر بهترین بودن، اما از درون آرامشمو به آتیش می‌کشن...

متنفرم از زندگی که برای حفظ ظاهر دارم ادامش میدم

متنفرم از این جغرافیای ویران و آدم‌های فاسدمغزش

|651|

اکسپلورم داره سریالمو اسپویل می‌کنه:) نمی‌تونم نگاه نکنم:)

+دکمه خفه شوی مغزم خراب شده

|650|

از وقتی برگشتم خونه تا به خودم میام می‌بینم یه لیوان چای تو دستمه. قبلا اینقد علاقه‌مند نبودم ولی اخیرا رگ ترک چای‌خورم فعال شده!

چند وقته پلی لیستم پر شده از آهنگ قدیمی و نوستالژیک... حسی که وقتی بعد از سال‌ها یه آهنگو دوباره گوش می‌کنی بسیار لذت‌بخشه و راستش تحت تاثیر حال و هوای همین آهنگ‌ها هوس رمان آبکی‌های نوجوونیمو کردم( فکر کنم برای بار دوم). و هیچی دیگه، پس از سال‌ها مجددا دارم از جدال جذبه آرشام تهرانی و گستاخی دلارام لذت می‌برم🙂😂

+گناهکار عالی بود. جدی میگم:)

+جدیدا کامنت‌هایی که دریافت می‌کنمو نمی‌فهمم🫱🏻‍🫲🏼

+مرا در کنج خود رها کنید...نمی‌خوام برم بیرون:(

‌‌‌‌‌آرام‌مأوا ما به سان درختیم؛
گاه به خواب می رویم! به خواب می رویم به سانِ شبانی پس از شب چَرا.
اما به خواب نیز، ایستاده ایم.
ایستاده ایم،
نخواهیم افتاد..

-عبدالله پشیو