با چنگ و دندون روح پاره پارمو نگه داشتم که از دست نره، که نَمیره. اما واقعا دیگه نمیتونم و نمیدونم باید چیکار کنم. برای اولین بار این جمله رو به زبون آوردم که: فکر نکنم بتونم از این مرحله از زندگیم عبور کنم، فکر نمیکنم تنهایی از پسش بتونم بربیام. و بدبختی از جایی پررنگتر میشه که نمیتونم دربارش با کسی صحبت کنم...
نمیدونم چی شد که گند زدم به زندگیم. شایدم گند نزدم و خودم الکی دارم زندگی رو سخت میکنم. مگه فرقی هم میکنه؟ در هر صورت داره بهم سخت میگذره. دیدی بچه کوچولوها بعضی وقتا موهاشونو تو مشتشون میگیرن و ناخودآگاه میکشن. از درد گریه میکنن اما نمیتونن دستشون رو رها کنن....یه همچین چیزی.
نزدیکترین مثال به حال و روزم احتمالا همین باشه. شوالیهای رو تصور کن که دوتا شمشیر تو دستاش گرفته. با شمشیر اول با دشمنهاش میجنگه؛ آدمها، دنیا، شانس، مکافات، بدبختیها.
وقتی تونست همه اینهارو شکست بده درنهایت با شمشیر دوم قلب خودش رو پاره میکنه...
جنگ من تنها به این صورته که میتونه تموم بشه.
هر بار شمشیرمو برمیدارم، گاهی میبازم و تا ابد به سوگ شکستم ماتم میگیرم. گاهی هم میبرم و در نهایت به خنجری که باید تو قلب خودم فرو بره میرسم. هنوز جرئتشو پیدا نکردم...پس این بازی هرطرفش برای من یه باخت سنگینه.
+احساس خوبی به آینده ندارم.