‌‌‌‌‌آرام‌مأوا

‌‌‌‌‌آرام‌مأوا

پناهگاه فعلا امن

قبلا فکر می‌کردم حالا حالاها نمی‌میرم...اما این روزا ذکر روی لب‌هام اینه که: چرا زندم؟ چرا زندم؟ چرا زندم؟ چجوری دارم نفس می‌کشم؟ این نفس‌ها حرامن...و خب...احساس می‌کنم چیزی تا مرگم نمونده. حتی اگه نمیرم هم همین که مرگ رو اینقدر نزدیک و ملموس احساس می‌کنم، ینی هیچ فرقی با یه مرده ندارم...چی بگم:) چی بگم که قلبم آروم بشه؟:)

+تا حالا اینقدر نگران میلیون‌ها نفر آدم نبودم!

‌‌‌‌‌آرام‌مأوا ما به سان درختیم؛
گاه به خواب می رویم! به خواب می رویم به سانِ شبانی پس از شب چَرا.
اما به خواب نیز، ایستاده ایم.
ایستاده ایم،
نخواهیم افتاد..

-عبدالله پشیو