قبلا فکر میکردم حالا حالاها نمیمیرم...اما این روزا ذکر روی لبهام اینه که: چرا زندم؟ چرا زندم؟ چرا زندم؟ چجوری دارم نفس میکشم؟ این نفسها حرامن...و خب...احساس میکنم چیزی تا مرگم نمونده. حتی اگه نمیرم هم همین که مرگ رو اینقدر نزدیک و ملموس احساس میکنم، ینی هیچ فرقی با یه مرده ندارم...چی بگم:) چی بگم که قلبم آروم بشه؟:)
+تا حالا اینقدر نگران میلیونها نفر آدم نبودم!