|655|

‌‌‌‌‌آرام‌مأوا

پناهگاه فعلا امن

|655|

فردا آخرین امتحانمه. بی‌هدف به صفحات کتاب نگاه می‌کنم و بین انبوه کلمات و حروف دنبال مفهوم می‌گردم. گاهی موفق می‌شم و گاهی دقایق طولانی از زمانمو بی‌نتیجه تلف می‌کنم. سرزنش نمی‌کنم، چون می‌دونم همین که ادای تلاش کردن رو درآوردم نشون می‌ده هنوز رگه هایی از امید به زندگی تو وجودم هست.

نمی‌دونم چه اصراری به پیدا کردن امید به زندگی هست، اما چاره چیه؟! مردن هم مثل زندگی کردن سخت به نظر می‌رسه. پس کنار می‌کشم و نظاره‌گر جدال مرگ و زندگی می‌ایستم تا درنهایت یکی از اون‌ها منو انتخاب کنه. تا اینجا که زور زندگی بدجور به مرگ چربیده...

+یه نفر گفت: از زندگی کردن بدون اینکه واقعاً زندگی کنم خسته شدم.

منم خستم. واقعا خستم. اما طرز عجیبی هوشیارتر از همیشه دنیا رو طی می‌کنم

‌‌‌‌‌آرام‌مأوا ما به سان درختیم؛
گاه به خواب می رویم! به خواب می رویم به سانِ شبانی پس از شب چَرا.
اما به خواب نیز، ایستاده ایم.
ایستاده ایم،
نخواهیم افتاد..

-عبدالله پشیو