|665|

‌‌‌‌‌آرام‌مأوا

پناهگاه فعلا امن

|665|

خدا می‌دونی کارت مصداق چیه؟ مثل اینه که من بدونم این بدبخت فلک زده‌ای که رو به روی من وایساده از آب می‌ترسه که هیچ، شنا هم بلند نیست. بعد من اینو هولش بدم تو اقیانوس. دقت کن، استخر نه، حوض نه. خودِ اقیانوس.

به این بهانه که تو شرایط سخت زنده بودنو یاد بگیره...

خدایا حتی یک درصدم اینو درنظر نمیگیری که این بندت شاید تاب و تحملشو نداشته باشه؟ شاید دست بکشه از دست و پا زدن و تحمل نکنه؟ پرتش کردی دقیقا تو قلبِ ترسش و اگه خدایی نکرده جا بزنه و تسلیم بشه به فجیع ترین حالت تنبیهش می‌کنی...

خدای عزیزم...

می‌دونی که من تحملشو ندارم. می‌دونی که هروقت یاد این قضیه میفتم دنیا رو سرم خراب می‌شه. پس چرا منو تو این موقعیت قرار دادی؟

خدایا چرا داری با بزرگ‌ترین ترس زندگیم منو امتحان می‌کنی؟ بزار خیالتو راحت کنم من شکست می‌خورم. من تاب تحملشو ندارم. من یه روزی از همین روزها پا می‌زارم رو هرچی هست و نیست و زندگی خودم و اون بدبختی که گیر من انداختیو نابود می‌کنم.

اخه چرا من؟

چرا همیشه منم که باید قانع باشم؟ منم که باید کم بخوام، منم که باید نخوام و پا بزارم تو ذوقم. در همون حین تو کیلو کیلو بَخت بریزی تو دامن بقیه.

نمیگم هیچ وقت دستمو نگرفتی، چرا گرفتی، سپاسگذارتم هستم. ولی تا لحظه‌ای که ندیدی برای داشتن یه چیزی له له نزدم و خودمو برای داشتنش جرواجر نکردم، بهم ندادیش...

چرا من باید سگ دو بزنم تا برسم؟ چرا؟

لابد میخوای بگی داری امتحانم میکنی تا مطمئن بشی بنده خوبی هستم!

خدا...

به چه قیمتی؟

به قیمت جوونی و عمر من؟

من پیر بشم که آرزوهام باهام پیر می‌شن. نگاه کن ببین تو چند سال گذشته چقدر امید و آرزو از دست دادم...ببین بالم دیگه پر پرواز نداره...

خدا

یا تاب تحمل بده

یا این بساط دیوانه کننده رو جمع کن...آزادم کن...آزارم نده...

‌‌‌‌‌آرام‌مأوا ما به سان درختیم؛
گاه به خواب می رویم! به خواب می رویم به سانِ شبانی پس از شب چَرا.
اما به خواب نیز، ایستاده ایم.
ایستاده ایم،
نخواهیم افتاد..

-عبدالله پشیو